این ماجرای امروز ماست ("الله اکبر" بگو، "الله اصغر" بیندیش)
نشست ("قرآن مجید" و افشای قلبهای مرعوب و مجذوب به دشمن) - ۱۴۰۱
بسمالله الرحمن الرحیم
آیات قرآنی امروز نیز مانند دیروز و پریروز، مانند زمان خود رسول الله(ص) همچنان مسئله ما است. در آینده نیز خواهد بود. یک گروه افرادی در نبرد حق و باطل، نه آن طرفی هستند نه این طرفی هستند، هر دو طرفی هستند! قرآن کریم میفرماید: «بین شما هستند و با شما نیستند.» صریح نمیتوانید بگویید اینها جزء دشمنان هستند؛ نمیتوانید بگویید جزء دوستان هستند. مدام در رفت و برگشت هستند، دو شخصیتی هستند و این نفاق اخلاقی تبدیل به نفاق سیاسی میشود. در آیات متعدد در سورههای متعددی، خداوند اینها را معرفی میکند. روش اینها چه روشی است؟ انگیزههای آنها چه نوع انگیزههایی است؟ اهداف آنها چه چیزی است؟ اصلاً چرا اینگونه هستند؟ چه نوع تهدیداتی را این گروهها متوجه جبهه توحید و اسلام میکنند؟ این که عنوان این بحث، "قرآن برای امروز است" میباشد، ایجاد حساسیت برای این است که قرآن را به عنوان یک متن مقدس تاریخی که راجع به گذشتهها است و ما برای ثواب میخوانیم، برای امروز ما راهحلی برای مشکلات نیست و نباید از قرآن انتظار و توقع داشت. یک چنین حساسیتی خواستیم ایجاد شود علیه این تفکر که متأسفانه گفته یا ناگفته، پسِ ذهن خیلی از ماها است. یعنی بارها برای ثواب، برای تجوید، قرائت و تلاوت خواندیم، اما راجع به چه کسانی دارد حرف میزند و این آدمها فقط همان موقع، زمان پیامبر بودند و الان نیستند؟ اصلاً خداوند چرا باید یک گروه افرادی را که شخصیت فکری و سیاسی و اخلاقی آنها را روی میز بگذارد و اینگونه برای مؤمنین در طول تاریخ اینها را کالبدشکافی کند؟ برای چه؟ این معنیاش این است که این گروه آدمها، گاهی خودشان دقیقاً نمیدانند دنبال چه چیزی هستند، مدام خط عوض میکنند، خودشان نگران هستند. گویی قرآن با یک لحن دلسوزانه و نگران و در عین حال توبیخگرانه راجع به این سبک زندگی و این سبک رفتار سیاسی اجتماعی که خود ما هم گاهی کموبیش ممکن است گرفتارش شویم، صحبت میکند.
سؤال اول این است که چرا باید خداوند راجع به اینها، اینگونه افراد، اینطور افشاگری کند؟ بگوید این گروهها در جلسات داخلیشان با هم چه میگویند؟ نگاه آنها به شما چه نگاهی است؟ ادبیات آنها چه ادبیاتی است؟ استدلالهای آنها، جوسازیهای آنها، مخصوصاً در شرایط بحرانی و خطر، چهجوری است؟ این یک معنیاش این است که خداوند به مؤمنین میفرماید: خود شما هم ممکن است بازی اینها را بخورید یا تحت تأثیر اینها قرار بگیرید. شما را هم ممکن است به اشتباه بیندازند. هم شما متوجه باشید با چه کسانی روبرو هستید، به خود آنها هم - وگرنه آنها هم ته دلشان اینها را کلمات خدا و آیات الهی نمیدانند ولی به آنها هم پیام میدهد که شما این هستید، مشکل اصلی شما این است. آیه ۱۷ و ۱۸ سوره مبارکه بقره معرفی میکند که این گروهها چه مشکلی دارند؛ اصلاً خودشان، قبل از این که با شما مشکل داشته باشند، با خودشان مشکل دارند. شما فریب رفتار اینها را، شعارهای آنها، گفتارهایشان و تلقینات آنها را نخورید. اینها خودشان هم مشکل دارند. گویی باید به خود این گروه آدمها هم ترحم کرد. أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارًا» (بقره/ 17)؛ اینها را اگر بخواهیم خیلی واضح و محسوس برای شما توصیف کنیم، اینها مانند کسانی هستند که با کاروان شما میآیند، کاروان توحید حرکت میکنند، وسط راه جدا میشوند، در تاریکی، در سرما، در خطر، در ترس تنها میمانند. خودشان هم گیج هستند. نمیدانند. وقتی آدم هدفش برای خودش مشخص نباشد کامل و به آن یقین نداشته باشد، خودش هم پدر خود را درمیآورد. از لحاظ فکری مضطرب است، میترسد، نگران است، از هیچچیز مطمئن نیست. همه تلاشها و پروژههای او نیمهکاره، شکست خورده و بینتیجه میماند. مانند کسی است که وسط کویر شب، نیمهشب تنها مانده است. بدبختانه هیزم جمع میکند و آتشی روشن میکند که بالاخره اینجا کجاست؟ من کجا هستم؟ کجا میخواهم بروم؟ بقیه کجا رفتهاند؟
وقتی اینجا توجه داریم تشبیه قرآن به محسوس، تشبیه معقول به محسوس است. وسط بیابان و کویر گیر کرده است. میخواهد برود، نقشه میکشد، یک تلاشهایی میکند، برنامههایی میریزد. «اسْتَوْقَدَ نَارًا» بیابان تنها مانده و آتشی روشن میکند. «فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ» این آتش، کمی چند قدمی اطراف خود را روشن میکند. این فکر میکند مسئله حل شد، کلاه بقیه را برداشت، کارش پیش رفت. اما میفرماید که همین که یک مقداری اطراف او روشن میشود، راه میافتد، میگوید: «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» خداوند همان نور موقت تصنعی را از او میگیرد و خاموش میکند. چند قدم میروی، دوباره در تاریکی قرار میگیری، نمیدانی چهکار باید بکنی. «وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ» خداوند آنها را در تاریکیها تنها میگذارد. رهایشان میکند، میگوید: «خودت هستی و تاریکی». «لَا یُبْصِرُونَ» آتشی هم روشن کردند ولی باز هم هیچ چیز نمیبینند. خاموش شد. موقت بود. رؤیاهای خام بود، پیشبینیهای نادرست و غیرواقعبینانه بود. همه چیز پوچ از آب درآمد. یک نور موقت مقطعی، تا پیش پای خود را دیدی، دوباره باز در تاریکی قرار گرفتی. «لَا یُبْصِرُونَ» دوباره هیچ چیز نمیبینی. فکر کردی مسئلهات حل شد، حل نشد. «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» کر هستند، لال هستند، کور هستند. این اشاره به عوارض جسمانی نیست. قرآن میگوید: «چشم دارند.» ولی چگونه است که چیزهایی که شما میبینید اینها نمیبینند؟ اینها نابینا هستند، گویا قضیه را نمیبینند. چشم جسمشان کار میکند، چشم عقل، چشم روحشان تعطیل است. چگونه است که اینها میشنوند؟ گوش میکنند اما نمیشنوند؟ کر هستند. همه حرفهایی که به شما پیامبر گفته است، به اینها هم گفته است. چگونه است که تو میشنوی و این نمیشنود؟ یک بخشی از شخصیت او، اصلاً شخصیت او کر است. گوش او سالم است، شخصیت او کر است. گوش میکند، نمیشنود. لال هم هستند. زبان آنها چرب و قشنگ و درست صحبت میکنند. ظاهرشان حرف میزنند، استدلال میکنند ولی تا آخر معلوم نمیشود چه میگویند. به این معنا لال هستند. بعد هم «فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ» فکر نکنید این گروه آدمها تاکتیکی، موقت این کارها را میکنند. اینها تصمیم خود را گرفتهاند. هر چه شما بگویی، نمیشنود. هر چه میبیند، دشمن و دوست و ماجراهای مختلفی که باید از آن درس بگیرد، نگاه میکند اما نمیبیند. حرف میزند، اما هیچ وقت شفاف و درست حرف نمیزند. اینها لال هستند، کور هستند، کر هستند. نه آنچه که باید بشنوند، میشنوند. نه آنچه که باید بگویند، درست حرف میزنند. نه این همه اتفاقات را که جلوی چشم شما و آنها اتفاق افتاد، میبینند. یعنی میشنوند و نمیشنوند، میبینند و نمیبینند، میگویند و نمیگویند. حرف میزنند ولی گویی حرف هم نمیزنند. بعد هم میفرماید اینها برگشتنی نیستند. «فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ» اینها گروهی هستند که درست نمیشوند. چون عمداً این کار را میکنند. میگویند آدم خواب را میتوانی بیدار کنی. اما کسی که خودش را به خواب زده است، نمیتوانی بیدارش کنی چون اصلاً خواب نیست. قرآن میفرماید: اینها که میشنوند و مسائل را میبینند. جبههبندیها را میبینند. حرفهای ما و جبهه دشمن را میشنوند. چگونه است که گویا نمیبینند و نمیشنوند؟ روح آنها کر و کور است. اینها که زبان دارند، خیلی هم چربزبان هستند اما چرا هیچ وقت درست صحبت نمیکنند؟ هیچ وقت معلوم نیست دقیقاً چه میگویی، با چه کسی؟ میفرماید اینها برنمیگردند. حالا خیلی فکر نکنید که کوتاهی از طرف مثلاً شماها بوده است. نه، بعضیها اینگونه هستند. تصمیم خود را گرفتهاند.
جالب است که خداوند برای تبیین شناسنامههای باطنی و روحی جریانهای مختلف در حوزه جریانشناسی، مسائلی که مربوط به باطن و ذهن و طرز فکر و روحیات اینها است و محسوس نیست، به محسوس تشبیه میکند. اینها که واقعاً اینگونه نیست که در بیابان گیر کرده، آتش روشن شده، بعد دوباره خاموش میشود، یک مرتبه دوباره باز همان گرفتاریها، همان تردیدها، همان سبک رفتارها. چرا مثال میزند؟ اصلاً این مثالهایی که خداوند در قرآن میزند، مثال است. «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی فُلَانٌ» مثال اینها مثل مثال چه؟ این مثالها را چرا میزند؟ خداوند در قرآن میفرماید: «ما این مثالها را میزنیم برای این که مسئله برای شماها روشنتر شود.» اگر این مثال محسوس را نزند، باز ممکن است یک چیزی که میگوییم، شما باز دوباره عدهای از شما بگویید که نه، منظور این نیست، منظور چیز دیگری است. حالا خیلی ملموس و محسوس. این را میفهمی که یک کسی در بیابان گیر میکند، به خاطر خطاها و خیانتهای خودش جدا میشود، تنها میافتد و واقعاً همیشه هم تنها است. هیچ وقت ته قلبش احساس هویت جمعی با مؤمنین ندارد. میخواهی بدانی چه حال و حسی دارد و چه بلایی دارد سر خودش میآورد و سر شما میخواهد بیاورد؟ مثال محسوس میزند.
یا در آیه دیگری در قرآن میفرماید که چنان تاریک میشود که دست خود را نمیبینی. آتشی افروخته است تا در بیابان تاریک راه خود را پیدا کند. اطرافش کمی روشن میشود. خداوند او را خاموش میکند. یک بادی، طوفانی، بارانی، یک اتفاقی که او هم نمیفهمد، خدا او را خاموش کرد. چون این اصلاً بنیه روشنماندن و روشنگری ندارد. بعد هم در یک تاریکی وحشتناکی که چشم کار نمیکند، خداوند آنها را رها کرد. «تَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ» خدا در تاریکیها ترکشان کرد. گفت: این مسیری که خودتان آمدید، گفته بودیم ته آن این است. حالا بروید. این شما و این انتخابی که کردید. حالا این که خداوند آتشی که درست کردهاند، کمی تاکتیکهایی که میزنند، روشهایی که به کار میبرند، جوسازیهایی که میکنند، اینها را چگونه خداوند خنثی میکند و باز میبینند که هر چه که دودوزه بازی میکنند، باز هم چیزی گیرشان نمیآید. باز هم همان اضطراب، همان وحشت، همان ظلمات هست. ولو یک پیروزی مقطعی کوتاهمدت هم پیدا کند. یعنی یک آتشی روشن کند، چند قدمی ممکن است بیایی جلو، ولی باز در همان تاریکیها هستی و خدا تو را ترک کرد. با این که ظاهراً هم جزء مؤمنین هستند اینها. میدانید اینها صحبت از مشرک و کافر نیست، صحبت از منافق است. منافق یعنی بین مؤمنین است. مانند آنها حرف میزند، مانند آنها رفتار میکند. بدن او اینجاست اما ذهن او و قلب او آن طرف است. حواس او آن طرف است! مدام به این نگاه میکند جبهه دشمن چه میگوید، چه میخواهد. با پیروزی آنها و شکست شما خوشحال میشود. از پیروزیهای شما و شکست آنها ناراحت میشود و وانمود میکند که با شما است. این راجع به آنها. مثال میزند به یک امر محسوس. میگوید: این حال را که همه شما میتوانید تصور کنید که چگونه است. این تیپها یک چنین وضعیتی دارند. این که خداوند آن شعله را خاموش میکند، که اینجا هم به این معنا ممکن است باشد، این بازیها، این شارلاتانبازیها یک خط پایانی دارد. خداوند به این تیپ آدمها را میفرماید که کاری میکنند که خودشان کمکم حرفهای واقعی خود را بگویند. ۲۰ سال بازی کردی، ادا درآوردی، تظاهر کردی، بالاخره خودت را لو میدهی. تا آخر نمیتواند منافق بماند. کافر میشود. یعنی آنچه که مدتها پنهان میکرد، این تا آخر پنهان نمیماند. بالاخره بیرون میریزد. یک جایی سر مسائلی حرف واقعی خود را میزنی. ۲۰ - ۳۰ سال در جبهه خودی، حرفهای همین شعارهای جبهه حق را میگویی، خیلیها را هم بازی میدهی، اما این آتش، این نور موقت است. دوباره تو هستی و ظلمات. این پرده پاره میشود. رسوا میشوی. دوباره سرگردان در بیابان وجودی خودت. در آن تاریکی و ترس تنها میمانی. نه روشنایی، نه راهنمایی، نه دلیلی، نه جادهای، نه قطبنمایی، نه مقصد مشخصی. در این تاریکیها دور خودت بچرخ.
امیدهای کاذب به روشناییهای موقت. این شخصیت دوگانه و چندگانه! بعضیها را دیدید؟ این اشاره به یک گروهی است که الان هم هستند و هستیم، بعداً هم هست. هیچ وقت معلوم نمیشود بالاخره شماها این مبانی اسلام و انقلاب را واقعاً قبول دارید یا قبول ندارید؟ تا آخر دودوزه حرف میزنند. کمی شعارهای انقلابی، کمی مواضع ضد انقلاب دارند! کمی حرفهای اینطرف، کمی حرفهای آنطرف را میزنند مخلوط! جوری موضع نمیگیرند که بالاخره آدم بفهمد شما با چه کسی هستید!. میگویند ما هم در همین جبهه هستیم منتهی ما یک قرائت دیگری از این حرفها داریم. همین شعارها را میدهی، قبول میکنی ولی همه را تحریف میکنی. معنیاش را عوض میکنی. همینها را میگویی اما ته آن یک چیز دیگر از آب درمیآید. بعضی گفتند: این تعبیر که خداوند «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ...» (بقره/ 17)؛، معنیاش احتمالاً این باشد که این پیروزیهای موقت، موقت است. بالاخره خودتان را بیرون میریزید. مثلاً همین منافقین اول که جنگ شروع شد، اینها میگفتند: ما میخواهیم به جبهه بیاییم منتهی آن بخش جبهه باید دست خودمان باشد! با آرم و تشکیلات خودمان باشد!
بعد امام(ره) گفت: هر کس میخواهد به جبهه برود، راه او باز است برود. همه مانند هم هستند. جهاد بین بقیه مردم گروهی نیست. کمکم شروع کردند بحثهای مختلف و شلوغبازی و فلان. بعد مرگ بر آمریکای آن موقع آنها الان سلام بر آمریکا شده است. یعنی رسماً جزء ارتش آمریکا قرار گرفتند. آن زمان علیه ارتجاع حرف میزدند، الان خودشان در خدمت اسرائیل و اینها هستند. حالا اینها یک نمونه بارز آن است. خیلیهای دیگر هم بودند و هستند، بعد از این هم این اتفاقات میافتد. آدمهایی که در دهه ۶۰ سوپر انقلابی بودند، در دهه ۸۰، ۹۰، درست ضد آن حرفهایی که آن موقع میگفتند، میزنند. یعنی طرف کلاً از این جبهه به آن جبهه. میرود این «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» یک معنیاش این است که این گروهی که دودوزه بازی میکنند، این آتشی که روشن میکنند، چند قدمی را میبینند. دوباره خداوند در همان تاریکیها آنها را رها خواهد کرد. بالاخره خودت را بیرون میریزی. تا آخر نمیتوانی نقشبازی کنی. تا آخر نمیشود. یک جایی نشان میدهی که واقعاً در کدام جبهه و کدام طرف هستی. یک جایی منافع خودت را با این شعارها سازگار نمیبینی. آنجا معلوم میشود به چه چیزی معتقد هستی. اینها عقاید تو نبود، اینها بازی بود. دنبال منافع خودت بودی. ظاهراً اینطرفی، باطناً آنطرفی. ظاهراً صادق، واقعاً کاذب. ظاهراً دوست، واقعاً دشمن یا هماهنگ با آن طرف.
خب این گروهها فقط آن زمان نبودند، همیشه بودند و هستند و خواهند بود و ما باید مراقب باشیم جزو اینها نباشیم. اینها طرف خودی بودند تا یک بحرانی پیش میآمد، مثلاً یک جنگی، یک درگیریای، یک فشار سنگینی میآمد، یک مرتبه اینها خودشان را لو دادند. مثلاً با نیروهای رزمنده میآمدند به جبهه، تا میرسیدند به دشمن، شروع میکردند به ایجاد شک و تردید که از کجا معلوم ما درست میگوییم؟ از کجا معلوم این درست است؟ اصلاً آیا این روش درست است یا نیست؟ یک مرتبه میدیدی چند صد تا از رزمندهها را با خودشان نسبت به جبهه به شک میاندازند و به عقب برمیگردند که آن رزمندههایی هم که ماندند، روحیه آنها خراب میشود. که ما که اینجوری شکست میخوریم! این «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» یعنی خداوند نمیگذارد که تا آخر نقشبازی کنی. همینجا بالاخره دو تا کوچه آنطرفتر، سه سال بعدتر، در یک حادثه بعدی، نشان میدهی که چه کسی هستی.
بعضی افراد یک حرفهایی زدند که آدم شاخ درمیآورد. اصلاً باور نمیکردی که این آدم یک چنین عقایدی دارد. تا الان این فیلم بازی میکرد. یا برای پول، یا برای مقام، یا فکر میکرد که کاری نمیشود کرد. الان به این فکر افتاده است که کار اینها تمام شد! و حالا حرفهای واقعی خود را بزنیم تا در رژیم بعدی به ما شغل بدهند. اینها اینقدر احمق هم هستند.
بعضی هم گفتند که این «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» ممکن است قضیه جدیتر باشد. ممکن است اینها تا آخر عمر، هم درون خودشان این نوسان و رفت و برگشتها باشد. چه زمانی میفهمند که تنها در تاریکی هستند؟ وقتی که میمیرند. گفتند شاید این «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» اشاره به مرگ باشد. تو حالا برای مردم نقشبازی میکنی، فریب میدهی؟ عدهای را بازی میدهی؟ همان وقتی که داری خیلی نقشه میکشی که من این برنامه، این پروژه، بعد این، بعد این، بعد آن، فلان جا را میگیرم، فلان کار را میکنم، حواست نیست که امشب ممکن است شب آخر تو باشد. صبح میآیند و جنازه تو را سردخانه میبرند. راجع به چه کسی و کجا داری نقشه میکشی؟ ته تهش چند سال دیگر اینجا بیشتر نیستی. برای خودت داری نقشه میکشی؟ خیلیها بودند که از زمان امام انقلاب تا همین الان اینها نقشه کشیدند که از بین برود، تمام شود، بعد ما میرویم چهکار میکنیم، فلان! همه اینها هم مردند و رفتند. آیه ۱۳۸ و ۱۳۹ سوره مبارکه نسا. أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیم. میفرماید که «بَشِّرِ الْمُنَافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا» به این تیپهای دوچهره که تکلیف آنها با خودشان هم روشن نیست. گاهی حرفهای شما را میزنند، گاهی حرفهای دشمن را میزنند. یک وقت کنار شما هستند، یک وقت روبروی شما قرار میگیرند. نه میتوانی صریح با آنها درگیر شوی و نه میتوانی هیچ وقت به آنها اعتماد کنی. میفرماید شما یک مدتی تظاهر میکنید، ادا درمیآورید. نقشه شما فریب افکار عمومی است. حتی بعضی از مؤمنین را بازی میدهید.
اما به پیامبر میفرماید: به آنها بگو، یک خبر خوش: بیچاره میشوید. «بَشِّر» به ایشان بشارت بده، چه بشارتی؟ «بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا» پدرتان در میآید. گرفتار رنجی خواهید شد که خیلی درد دارد. دارید با خودتان چه میکنید؟ شما قبل از این که به مؤمنین صدمه بزنید، پدر خودتان را دارید در میآورید. اینها چه کسانی هستند؟ حالا یک مشخصه دیگر آنها: «الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ» (نساء/ 139)؛ اینها بین شما هستند اما همیشه دلشان آن طرف است. هر جا درگیری میشود، دشمن به شما ضربه میزند، اینها عوض این که بگویند باید جلوی دشمن بایستیم، برمیگردند شماها را مسخره میکنند. میگویند تقصیر شماها بوده است! دیدید در همین دوران، این که میگوییم قرآن برای امروز است میخواهیم این آیات را با شرایط سیاسی امروز تطبیق هم بکنیم، چون این آیات عمدتاً آیات سیاسی است، مربوط به درگیریهای سیاسی اجتماعی پیامبر بوده است. دیدید بعضیها، مثلاً سر قضیه جنگ میگویند که درست است صدام حمله کرد، اما اصلش تقصیر شما بود، تقصیر خود ما بود! درست است آمریکا تحریم کرد، چه کرد و چه کرد، اما اصلش ما مقصر بودیم! خب برای چه مرگ بر آمریکا گفتید؟ درست است که شاه هزاران هزار نفر را میکشت، اما تقصیر شما بود! میدانید چرا این تحریمها این کارها را کردند؟ برای این که شما این کارها را کردید! دیدید بعضیها کلاً آخرش همه چیز را تقصیر انقلاب و مردم میدانند. دزد آمده بود خانهاش را زده بود، صبح بلند شد، گفت تو تقصیر تو بود که خوابت سنگین بود، تقصیر تو بود که گیج شدی، تقصیر تو بود که در را قفل نکردی و... آخرش یکی گفت حالا همهاش تقصیر ما اما این وسط، این دزد بیتقصیر بود؟ یک جوری گفتی که کل تقصیرها گردن ما افتاد! پس خود این دزد کی بود؟ ما اشکالاتی داریم، بله، اما تهش کلاً ما خودمان مشکل شدیم! مثلاً جنگ تقصیر شما بود! مقصر تحریمها شما بودید! پس شما چه کسی بودید؟
قرآن میفرماید این حرفها آن زمان هم بود. تنش ایجاد کردید، دشمن درست کردید، شما باعث شدید اینها عصبانی بشوند. خوب باید چه کار میکردید؟ اگر میخواستید اینها عصبانی نشوند، تنش درست نشود، اصلاً «مرگ بر شاه» نباید میگفتید! باید تسلیم ظلم میماندید. تقصیرتان هم دیگر نبود. اگر همان موقع علیه شاه و آمریکا قیام نمیکردید، حتماً ایران نه تحریم میشد، نه جنگ تحمیل میشد، نه ترور میشد! نه این اتفاقاتی که همچنان ادامه دارد پیش میآمد. بله، درست است. تقصیر مردم بود که انقلاب کردند. تقصیر دشمن نیست. شما انقلاب نمیکردید نه تحریم میشدید، نه جنگ میشد، نه هیچی! به شرطی که تسلیم ما باشید. آن حاکمیت کفر بر مسلمین، آن غارت، آن جنایات دینستیزی، مردمستیزی، آنها را باید ساکت باشید، تحمل بکنید. میدانید مثل چیست؟ مثل کسی آمده بالای شانهات نشسته. سوارت شده، سوار گردنت. شما میگویید که عمو، بیا پایین، ولی نمیآید. بعد یک تکانی میدهید، او را پایی میاندازید. دعوا شروع میشود. دو- سه تا میزند توی گوش تو. بعد میگویند تقصیر خودت بود. چرا گفتی بیاید پایین؟ باید همان بالا میبود. میگذاشتی همان بالا باشد. برای چه گفتی بیاید پایین؟ چرا تنش و دشمن درست میکنی؟ این قشنگ آن بالا نشسته بود، دشمن هم نبود. نه توی سرت میزد، نه فحشی میداد. قشنگ نشسته بود. گاهی هم نازت هم میکرد. چرا از او بالا گفتی بیاید پایین؟ تقصیر تو بود.
قرآن اشاره میکند: اینها اینجوری هستند. آن زمان بودند، الان هم هستند. به ایشان بگو که این که شما هیچ وقت هم جبههتان را درست مشخص نمیکنید که بالاخره تقصیر ما بود یا آنها. یک وقت اینجا هستید، یک وقت آنطرفی هستید. یک وقت اینطرف میپرید، یک وقت میپرید آنطرف. این باعث میشود که عذاب دردناکی در انتظار شما خواهد بود. هم اینجا، هم بعد. اینجا هم قسر در نمیروید. آن وقت این تیپها جالب است. قرآن میگوید که اینها بین مؤمنین هستند اما دلشان با آن طرف است. قلباً ولایت دشمن را پذیرفتهاند. قلبشان آن طرف است. قبله آن طرف است. ولو بین شما هستند. لذا هر جا بحث درگیری و اختلاف پیش میآید، آخرش میگویند تقصیر شماها بوده است! حق را به آن طرف میدهند. چرا؟ «الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ» اینها ظاهراً بین مؤمنین هستند اما قلب آنها با کفار است. با جبهه دشمن است. ته دلشان میخواهند که یک جوری آنها، اینها را بپذیرند. جزء خودشان. هی به آنها چراغ سبز میدهند. یک جوری در بحرانها حرف میزنند که آنها خوششان بیاید. دشمن، حرفهای اینها را نقل بکند، بگوید: ببینید اینها، از خودشان هستند. ببینید چه دارند میگویند؟ «یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ» آنها را دوست میدانند. با دشمن دوستی میکنند. «مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ» خوب، مؤمنین هم هستند، کفار هم هستند. این جبهه که روشن است. دارند با ظالم، با استکبار مبارزه میکنند.
اتفاقاتی که دارد در قضیه کل جهان اسلام میافتد، معلوم نیست چه کسی ظالم است، چه کسی مظلوم است؟ معلوم نیست چه کسی مؤمن است، چه کسی کافر است؟ چه کسی مستضعف است، چه کسی مستکبر است، اینها معلوم نیست؟ یا معلوم هست اما منافع شما در این نیست. تا آخر یک جوری حرف میزنند که ما نباید کنار مظلوم و جبهه حق باشیم. ما همچین وظیفهای نداریم. اصلاً حق هم نداریم. به ما چه! کنار مؤمنین هستی اما همهاش به آن طرف غش میکنی. هر جا بحثی، اختلافی، بحرانی، چیزی پیش میآید، آخرش یک جوری موضع میگیرید که انگار حق با آن طرف است. بعد خداوند میفرماید: «میدانید اینها چه چیزی دارند؟» «أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ» خداوند چرا سؤال میکند؟ مگر جواب آن را نمیداند؟ این لحن سؤالی در این آیه کریمه و موارد اینجوری، جاهایی که خداوند در قرآن از ما سؤال میکند به نظرتان اینها نمیدانند قضیه چیست، این کار را میکنند؟ اولاً قرآن با این سؤالها میخواهد ما فکر کنیم، تحلیل کنیم. از ما سؤال میکند: به نظر شما «أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ» اینها چرا دنبال عزت و پیروزی آن طرف جبهه میگردند؟ چرا فکر میکنند آن طرف عزیز است، این طرف ذلیل است؟ آنها موفق میشوند و شماها بیچاره میشوید؟ خداوند سؤال میکند آیا با این شیوه دوزهبازیها، رفت و برگشتهایشان، آیا اینها در جبهه دشمن دنبال عزت میگردند؟ بعد میفرماید: «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا» مگر نمیدانید که عزت، کل عزت این طرف از خداست؟» پشت به خدا عزتی نیست ولو قدرت و ثروت باشد. آخرش ذلت است. خوب، ما در همین چهل، پنجاه سال مگر این قضایا را ندیدیم؟ خیلیها عزت و شوکت داشتند. زمان جنگ، صدام، همین شوروی کمونیستها که نصف جهان دست آنها بود. همه اینها که در شعارها میگوییم مرگ بر آمریکا، انگلیس، فلان اینها، نمونههای همین قضیه هستند. خب، اسرائیل که خیلی عزت داشت. الان چه کسی عزیز است، چه کسی ذلیل است؟ شاه پهلوی، آمریکاییها، انگلیسیها و بقیه متجاوزین و جنایتکارها. قرآن میفرماید: «نمیبینید که اینها حقیقتاً چیزی دستشان نیست؟» حباب است. میترکد. اینهایی که بین شما یک جوری حرف میزنند، یک جوری موضع میگیرند که آن طرفیها خوششان بیاید، آنها هی حرفهایشان را نقل بکنند، به نظر شما اینها دنبال عزت برای خودشان هستند؟ عزت را آن طرف میبینند؟ مگر نمیدانید که «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا» همه عزت، تماماً از آنِ خدا و برای خداست؟ امام(ره) یک پیرمردی را گوشه نجف که میترسیدند اصلاً کسی خانهاش برود، یعنی از ایران یا از هر جا میترسیدند دور و بر آن کوچه رد بشوند. این آدم ظاهراً ذلیل بود، اینها عزیز بودند. بعد واقعاً چه کسی ذلیل شد، چه کسی عزیز شد؟ خوب، ما از این نمونهها خودمان در این چهل- پنجاه سال دیدیم. مصادیق این آیات را میفرماید که محاسبات شما هم اشتباه است. شما فکر میکنید که همین عزت دنیوی و قدرت و ثروت و پیروزی در همکاری با آن طرف و چشمک زدن به استکبار است؟ شما فکر که خودتان را هی برای آنها لوس میکنید، آنها را هی تبرئه میکنید، این طرف روحیهها را خراب میکنید، توی دل مؤمنین را خالی میکنید، میخواهید به شک بیندازید که اصلاً معلوم نیست چه کسی راست میگوید، چه کسی دروغ، فکر میکنید که اینجوری عزیز میشوید؟ عزت یعنی قدرت نفوذ ناپذیر. فکر میکنید وضعتان درست میشود؟ نمیفهمید که در این عالم هیچ عزتی نیست مگر از خدا و از طرف او و به دست او؟ «یُذِلُّ مَن یَشَاءُ وَیُعِزُّ مَن یَشَاءُ» هنوز نفهمیدید این قانونمندی تاریخ را که خداوند اراده کند کسی عزیز باشد، هیچ کس نمیتواند او را ذلیل کند و اراده کند کسانی را ذلیل کند، با هیچ قدرت و رسانه و ثروتی عزیز نمیشوند. منفور میشوند. نمیتوانید منفور را محبوب کنید، محبوب را منفور با تبلیغات. ممکن است موقتاً عدهای را بازی بدهی اما تا آخر اینجوری نمیماند. هر کس که در این جبههبندی کفر و ایمان که همیشه هست، فقط زمان پیامبر نبود، تا آخر هست، از هابیل و قابیل شروع شد تا انقلاب آخر الزمان هست. تا قیام قیامت. در ذهن شما نباشد یک وقتی میرسد که باطل نباشد. هست. حق و باطل همیشه هست. ممکن است گاهی جبهه حق ضعیف میشود، جبهه حق قوی میشود یا برعکس. و الا حق همیشه قوی است، باطل همیشه ضعیف است.
یک وقتی یکی از دوستان میگفت: این که میگویند حق همیشه پیروز است «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ».» خوب، در طول تاریخ که خیلی وقتها برعکسش بوده که! همین الان هم برعکسش است. اکثر قدرت جهان دست جبهه باطل است. چطور میگویند که حق ماندنی است، باطل رفتنی است؟ بعضی گفتند: «جوجهها را آخر پاییز میشمرند.» اینجوری توصیف کردند که آخر خط ببین جهان دست چه کسی است. این میراث به دست مستضعفین و جبهه حق میافتد. بعضیها که به نظر من از این جهت هم با آن منافاتی ندارد و درست است و جالب هم هست این است که همین الان هم حق بر باطل پیروز است. همین الان. اگر گفتید چطور؟ نگفته که طرفداران حق بر طرفداران باطل همیشه پیروز هستند. گفته: «حق بر باطل پیروز است.» حق هست، باطل پوچ است، چیزی نیست. دلیل آن این است که اگر باطل همین الان پیروز است، چرا هیچ وقت لخت به میدان نمیآید؟ چرا هیچ وقت نمیگوید من باطل هستم؟ چرا از شعارهای حق استفاده میکند؟ بله؟ باطل الان هیچ جای دنیا... مثلاً میخواهند بیایند یک جایی را بگیرند، جنایت و ظلم کنند. جرأت نمیکند بگوید که ما میخواهیم جنایت و ظلم کنیم. باطل علنی و لخت که نمیآید. با شناسنامه خودش که نمیآید. میگوید که مثلاً الان آمریکا و غرب و اینها هر کشوری را حمله میکنند، چه میگویند؟ میگوید: من میخواهم اینجا را غارت کنم؟ بله؟ نمیگوید که. میگوید: من ظالم هستم؟ میگوید: نه. میگوید: من طرفدار مظلوم هستم. من میخواهم عدالت را اجرا کنم. ما میخواهیم با تروریسم، با دیکتاتوری، با وحشیگری مخالفت کنیم. ما میخواهیم صلح باشد، میخواهیم آرامش باشد، میخواهیم پیشرفت باشد. خب، حق بر باطل پیروز است یا نه؟ کجا حق، هیچ وقت حق میرود لباس باطل را بپوشد؟ چه نیازی دارد؟ همیشه حق پیروز است یعنی باطل هم اگر بخواهد بیاید جلو، با ادبیات حق میآید. از شعارهای حق استفاده میکند نه از شعار باطل. طرف رشوه میخواهد بگیرد، اختلاس کند. نمیگوید که تا آخر نمیگوید که من آدم دزد و فاسدی هستم. نمیگوید اینها رشوه و اختلاس بود. میگوید: اینها حقم بود. من بخشی از حق خودم را گرفتم. حقم را به من نمیدادند. نمیگوید که من دزد هستم! همین که هیچ جا باطل با شناسنامه خودش نمیتواند جلو بیاید، میرود یک شناسنامه جعلی با ادبیات حق جلو میآید. همین یعنی چه؟ یعنی حق همیشه پیروز است، باطل شکست خورده است. تو اگر راست میگویی، بیا صریح بگو: من ظالم هستم، من جنایتکار هستم، من دزد و غارتگر هستم. بعد ببینیم چه کار میشود. تو میآیی همیشه لباس حق میپوشی. پس خودت هم میفهمی حق پیروز است، باطل شکست خورده است.
نکته دیگر این که قرآن میفرماید: هر جا حق به میدان بیاید، اهل حق به میدان بیایند، قطعاً حق پیروز میشود. اگر یک جاهایی میبینید حق شکست خورده، نه به دلیل این که حق شکست خورده است، بلکه به دلیل این که اهل حق به وظیفه خودشان عمل نکردند و به میدان نیامدند. دقت میکنید؟ حق خودش نابود نمیشود. اما این که اهل حق پیروز بشوند یا شکست بخورند، به خودشان بستگی دارد. شما به وظیفه خودتان عمل نکنید، نظم، اتحاد، شجاعت، فداکاری، اخلاص، مقاومت، اینها را داشته باشید. بعد ببینید پیروز میشوید یا نه. اگر تو یک به ده باشی، پیروز میشوی. یک به بیست باشید، پیروز میشوید. خوب، این را که ما دیدیم که. این انقلاب اصلاً نباید پیروز میشد، نباید اتفاق میافتاد. آن جنگ هشت ساله را بچههای ما با دنیا جنگیدند. چجوری شد که صدام آن جوری شد؟ این طرف اینجوری شد؟ آمریکا که کل این منطقه دستش بود، ایران یکی از نوکرهای آمریکا و انگلیس بود. چجوری شد که اینجوری شد؟ چجوری است که اسرائیل شکست میخورد؟ چطوری است که آل سعود و غرب از یمنیها، چند هزار جوان یمنی شکست میخورند؟ خب، اهل حق به میدان بیایند. ببینید که حق پیروز است یا نه؟ حتی اگر شما دست خالی باشید، آنها همه چیز داشته باشند، حق پیروز است، اهل حق پیروز هستند. پس اگر میبینید شکست خورد، حق شکست نخورده است. اهل حق به وظیفه خودشان عمل نکردند. خب، این یک انتقاد شدیدی میکند از کسانی که همهاش میگویند آقا، مرگ بر استکبار، مرگ بر دشمن نگویید! بهانه ندهید! تنش درست نکنید! تقصیر شماها است. تقصیر خود ماها است! مقاومت این مشکلات را درست کرد! اگر مقاومت نمیکردی، مشکلی نداشتی. چالش هزینه دارد، سازش هزینه ندارد. و کور هم هستند. نمیبینند که تمام ملتهایی که تسلیم شدند، سازش کردند، مشکلات مادی و معنویشان صد برابر است. تحقیر میشوند. هم تحقیر میشوند، هم غارت. چجوری است که هزینهاش اینجوری است؟ میگوید شرف را ولش کن، شعور را ولش کن. فقط بچسب به شکم! میگوید خیلی خب. بعد میبینید شکمتان هم سیر نشد. وقتی مسلط بر شما میشوند و غارتتان میکنند شما را که سیر نمیکنند. این سه تا شین: "شرف"، "شکم"، "شعور". این سه تا با هم، هر سه تایش باید باشد. آن زمان هم توی مدینه عدهای بودند. ظاهراً در جمع مؤمنین، اما ارتباط مخفی یکی با یهودیان توطئهگر مدینه ارتباط پنهان صمیمی دوستانه داشتند. یک ارتباط هم با مشرکین جبهه کفر در مکه داشتند. ولی در عین حال، نماز جماعت میآمدند. «أَسعَد اللهُ أَیَّامَکُمْ»، «صَبَّحَکُمُ اللهُ»، «مَسَّاکُمُ اللهُ» اینها را هم میگفتند! تیپ و قیافهشان هم با بقیه مسلمین فرقی نمیکرد. اگر یکی هم از مؤمنین فوت میکرد، تعزیهاش میآمدند. مجلس عروسی و عزای مؤمنین میآمدند. جزء آنها بودند. ولی هم با این یهودیان داخل، هم با مشرکین مکه ارتباط داشتند که قرآن آنها را افشا میکند. الان هم همینطور است. به آنها میگوید: شما این دوزهبازی، با آنها ارتباط دارید، اینجا یک چیزی میگویی، آنجا یک چیزی میگویی، درگیری و بحران جوری موضع میگیری که حق متزلزل بشود، عدهای به شک بیفتند یا مردم بترسند. یک چیزهایی میگویی، مردم را بترسانی یا به شک بیندازی. دنبال چه چیزی هستی؟ عزت؟ عزت چیست؟ منشأ عزت چیست؟ چجوری میشود که یک افرادی عزیز میشوند؟ منشأ عزت یا علم است، یا قدرت است، یا جمال است، یا چیست؟ خب، همهااینها که پیش خداست، برای اوست. هر جا علم و قدرت و زیبایی و هر چه که هست، همه اینها از اوست. اصلاً در این عالم چیزی وجود ندارد که از او نباشد. قرآن میفرماید دنبال هر چه هستی، باید دنبال او باشی. فرمود: چه میخواهید؟ دنیا میخواهید برای اوست. خودت را میخواهی؟ «إِنَّا لِلَّهِ» ما برای خداییم. «وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» ما همین الان در حال برگشتن به سوی خداوند و به محضر خدا هستیم. نه این که بعد از مرگ برمیگردیم. «رَاجِعُونَ» همین الان در حال مراجعت هستیم. همین الان با هر نفسی ما داریم به سمت و به محضر خدا برمیگردیم. دنبال چه چیزی هستی؟ کل این هستی، طبیعت، ماوراء طبیعت، دنیا، آخرت، مرگ، زندگی، همهاش برای اوست. چجوری است که تو هنوز تکبیر میگویی، «الله اکبر» میگویی اما در دلت «الله اصغر» میگویی! به زبان میگوییم: «لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ»، اما در دلمان «آلهة مع الله» است! در کنار خدا هزار تا خدای دیگر هم داریم.
این افشاگریهای قرآن بسیار مهم است. یک خصلت زشتی که قرآن به آن اشاره میکند که آن موقع بود و همین الان هم در فضای سیاسی کشور، رسانهها، حتی بین بعضی از دوستان ما داریم. هیچ وقت واقعاً از جبهه کفر و استکبار متنفر نیستند. در ته دلشان گرایش دارند! شعار هم میدهند، ولی اگر به او بگویید که میخواهی در بین مؤمنین زندگی کنی یا میخواهی بیایی آنجا پیش ما؟ میگوید: مؤمنین را دوست دارم، ولی میخواهم بیایم پیش شما.» اینجوری است! میخواهم بیایم زیر سایه شما زندگی کنم!
میگویند در جنگ صفین، این ابوهریره که از پیامبر یک عالم روایت کرده است، به نظرم دو- سه سال بیشتر نبوده، اما به اندازه همه، درست و نادرست روایت نقل کرده است. امیرالمؤمنین هم دربارهاش یک تعبیری دارد. این در جنگ صفین میگفت من دارم فکر میکنم، ببینم چه چیزی است. البته که مقام علی پیش پیامبر خوب روشن است، ولی بالاخره جنگ که میشد، آتشبس اینها میشد، آن وقتها هم در اردوگاه معاویه میرفت، هم در اردوگاه این طرف میآمد. یعنی میگفتند که: «شما چطور هستی؟ بالاخره معلوم نشد با آن طرف هستی یا با این طرف؟» موضع صریح هم نمیگیری. میروی آنطرف چه کار میکنی، باز میآیی اینجا چه کار میکنی؟ گفت: واقعیت این است که ظهر که میشود، نماز را میآیم اینطرف پشت سر علی میخوانم، ناهار را میروم آنطرف سر سفره معاویه میخورم. نماز پشت سر علی میچسبد، ناهار سر سفره معاویه میچسبد. الان ناهارهای آنها با ناهارهای شما خیلی فرق دارد. من واقعاً اینچنین هستم. قرآن این تیپ، ما الان این تیپ آدمها را نداریم؟ حتی در بعضی از بزرگان و افراد شناخته شده که سوابق خوبی هم داشتند، گاهی میبینید این کارها را میکنند: «یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ» آن لحظهای که باید انتخاب بکنند، کنار مؤمنین نمیمانند. انتخابشان آن طرف است. هی میگویند: تقصیر شماست! بعد قرآن میفرماید: اصلاً این هم یک خط قرمز است. این که جزو مؤمنین باشید، ولی رابطه دوستانه و اعتماد به دشمن داشته باشید، اعتمادتان به آن طرف بیشتر از این طرف باشد. قرآن میفرماید: شما اینطرفی نیستید. آنطرفی هستید. این هم یک خط قرمز است.
در درگیری حق و باطل، درست است ممکن است اهل حق اشتباهاتی بکنند، اشتباهاتشان را باید بگویی. اما تهش که تو نباید از آن طرف دفاع کنی. هی چرا آنطرف غش میکنی؟ معمولاً این تیپها یک دوره علیه استکبار شعار میدهند، آخرش خودشان همه پا میشوند همان طرف میروند. علناً هم موضعشان همانجاست. آن وقت یک اشاره به سیاست خارجی هم هست. اینهایی که در اینجا میگفتند که آشتی با جهان! اولاً منظور آنها از جهان، همین آمریکا و اسرائیل و همین سه- چهار تا کشور است و الا جهان که نه امام و انقلاب با جهان مشکلی داشته است، نه جهان با ما مشکلی داشته است! امام با جهانخواران مشکل داشته است، نه با جهان. با سه- چهار تا قدرت استکباری مشکل داشته. با جهان آشتی کنیم. انگار امام گفته است مرگ بر جهان! 120تا کشور غیرمتحد در همین دعوای هستهای طرف ما بودند. این سه- چهار تا آن طرف هستند، اینها میگویند جهان. آشتی کنیم. بس است دیگر شعار مرگ. شعار زندگی بدهید. شعار مرگ برای دشمنان زندگی بود. مرگ بر استکبار، استکبار کسانی هستند که دشمن زندگی بشر هستند. پیامآوران مرگ هستند. مرگ بر مرگآوران. به آنها "مرگ" گفتیم. به آدمکشها میگوییم: «مرگ بر آدمکش.» در واقع یعنی «مرگ بر مرگ.» یعنی «زنده باد حیات و زندگی» منتهی حیات طیبه و زندگی انسانی، نه زندگی مثل سوسک!. به این معنا نیست و الا که سوسکها هم زندهاند، کرمها هم زندهاند، زرافه هم زنده است. به هما معنا باید انسان زنده باشد؟ قرآن میفرماید: شما ارتباط و اتحاد خودتان را با همه مؤمنین، با مظلومین جهان باید حفظ کنید. ما با همه دنیا نه تنها دوست هستیم، آشتی هستیم، بلکه به فکر همه هستیم. اصلاً صدور انقلاب یعنی به داد همه مظلومین عالم تا جایی که توان شما هست برسید. کل این هفت میلیارد همه برادر و خواهر و فرزندان آدم و حوا هستیم. جهانی و الهی فکر کنید. خودخواه نباشید.
و آیه دیگر آیه 4 در سوره منافقین. أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. باز ببینید، شخصیتشناسی این تیپها را نشان میدهد. باز مثال به محسوس هم میزند که برای این که درست بفهمی، تشبیه میکند. «إِذَا رَأَیْتَهُمْ» یک تیپهایی بین شما هستند. ظاهراً اینطرفی هستند، باطنشان نیستند. به پیامبر میفرماید وقتی آنها را نگاه میکنی، «تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ» ظاهرشان خیلی مرتب و قشنگ است. شیک و تمیز حرف میزنند. تعجب میکنی. خیلی آراسته. «وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ» حرف هم که میزنند، تحلیل میکنند، موضع میگیرند، بیانیه میدهند، میبینی ظاهرش خیلی خوب و قشنگ است، حرفها خیلی حرفهای خوبی هستند. خداوند به پیامبر میفرماید: دقت میکنی، گوش میکنی که چه دارند میگویند؟ پس ظاهر همه حرفها درست است. شما از این تیپها بیانیههایی میبینید که هرچه میخوانی میبینی همه بندهای بیانیه خیلی همه بندهایش واضح است نمیتوانی صریح بگویی نه. ظاهر حرفها خوب است. دارد میگوید: «آزادی»، دارد میگوید: «پیشرفت»، دارد میگوید: «حقوق بشر»، همه اینها که همه حرفهای خوبی هستند. میفرماید که قیافه و تیپ و ادا و اصول اینها و ظاهرشان زیاد هستند. ظاهرش این است که حرفهای قشنگی میزنند. جسم کارشان، جسمشان درست است. «تُعْجِبُکَ» تو را به شگفتی وامیدارد. متعجب میشوی که عجب، قشنگ حرف میزنند. حرفهایشان همه خوب بود. جسمشان تو را متعجب میکند، اما روح ندارد. اینها جنازه هستند. آرایش کردهاند! یک مرده را از توی قبر بیاوری بیرون، بعد لباس قشنگ بپوشی، آرایشش کنی، آن جنازه که زنده نمیشود. کرمهای آن را چه کار میکنی؟ «تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ» با معیارهای مادی و جسمانی، همه چیز رو به راه است. حرفها و کارهایشان خیلی قشنگ است «وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ» وقتی هم حرف میزنند، اینقدر قشنگ و ظاهراً درست حرف میزنند که با دقت به حرفهای آنها گوش میکنی. چه برسد به بقیه. اما میدانی اینها چه کسانی هستند؟ «کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» یک تیکه چوب را دیدید که دیگر درخت نیست. - ببینید قرآن چقدر زیبا توصیف میکند - دیدید وقتی درخت را میکَنند، بعد کُنده چوب میشود، یک تیکه چوب خشکی که حتی روی پای خودش نمیتواند بایستد، تکیهاش دادهاند به دیوار. آن چوب حیات دارد؟ درخت است؟ «کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» مثل یک تیکه چوب خشک است که به دیوار تکیه داده است. خشک است، بیروح است، بیمغز است. ظاهرش زیباست، اما در واقع هیچ فایدهای ندارد. این نه میوه میدهد، نه گلی. این سایهاب نخواهد داشت که بخواهید زیر آن بنشینید.
خودشان چطور هستند؟ قرآن میفرماید: ظاهر اینها را میبینید اینقدر قشنگ تیپ و کارهایشان را ظاهرسازی میکنند، ظاهر همه چیز رو به راه است. گاهی نگاه میکنی میبینی اینها خیلی قوی هستند، خیلی درست حرف میزنند، اینها خیلی وضعشان درست است. مگر ما حریف اینها میشویم؟ خداوند میفرماید که: این جلوی صحنه است. میدانید پشت صحنه چه خبر است؟ پشت صحنه «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ» (منافقون/ 4)؛ اینقدر مضطرب و پریشان هستند، چون خودشان نمیدانند و نمیتوانند صریح بگویند به چه چیزی معتقد هستند. چون صداقتی در کارشان نیست. شجاعتی در کارشان نیست. این هارت و پورتها را نگاه نکن، اینها سر و صدا و ادا است. صحنه درگیری پیش بیاید، میبینی اینها یارشان نیستند. شما ده نفر میایستید، اینها صد نفرشان هم نمیایستند. اولاً چوب خشک است. خروجی ندارد. محصولی ندارد. یک چوب را رنگ کنند، قشنگ شیک، ولی این چوب مرده است. بعد «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ» خیلی جالب است. وقتی کسی به خودش شک دارد، خودشان میدانند که مشکل دارند، هر صدایی از هر جا بلند میشود، راجع به هر چیزی هر کسی چیزی میگوید، تصمیم، شعاری، بحثی، فراخوانی اینها میگویند: ها، اینها، علیه ما هستند. میخواهند به ما ضربه بزنند! مواظب باش از این طرف نخوری، از آن طرف نخوری! چون خودش مریض است، به همه طرف میزند. در ذهنش این است که از همه طرف هم ممکن است بخورد. قرآن میفرماید: اینها تظاهر است ظاهرشان اینطور است. باطنشان اینطور نیست. تظاهر میکنند که خیلی عقیده دارند، خیلی حرف حساب دارند، خیلی تا آخرش میایستند. اینها اینطوری نیستند. یک تیکه چوب مرده است. «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ» هر صدایی بلند میشود، این را علیه خودشان تفسیر میکنند!. چون خودش میفهمد که مشکل دارد. ممکن است کسی به ذهنش بیاید که خب آقا حالا یک نقاط ضعفی دارند. توی خودمان هم بالاخره هست. اینها یعنی اصلاً هیچ خدماتی نداشتند؟ ولی بالاخره هستند. دقت کن، میفرماید: «هُمُ الْعَدُوُّ» اینها دشمن هستند. سربازان دشمن بین شما هستند. خداوند به پیامبر میفرماید «فَاحْذَرْهُمْ» یک وقت بازی اینها را نخوری! خیلی جالب است. یعنی اینقدر اینها پیچیده و جذاب عمل میکردند که خداوند به پیامبر تذکر میدهد که اینها اینقدر قشنگ حرف میزنند که تو هم قشنگ مینشینی، با دقت صحبتهای اینها را گوش میکنی. مواظب باش. «هُمُ الْعَدُوُّ» اینها جزو دشمنان هستند، جزو پیادهنظام و سوارهنظام آنها هستند. اینها بین شما ستون پنجم دشمن هستند. اینها نفوذیهای آنها بین شما هستند. «فَاحْذَرْهُمْ» مراقب آنها باش. خداوند به پیامبر میفرماید: مراقب این تیپها باش. فامیلهایتان هستند، دوستانتان هستند، همقبیلهتان هستند، بین شماها هستند. اما با آنها هستند. بعد هم میفرماید: «قَاتَلَهُمُ اللَّهُ» خدا مرگشان بدهد. خدا آنها را بکشد. «فَأَنَّى یُؤْفَکُونَ» دارند کجا میروند؟ ته این خط چه میشود؟ سؤال خداوند: چطوری است که نمیفهمید؟ میفهمید این چه چیزی میگوید، آن چه چیزی میگوید. برای چه مدام آنطرفی را انتخاب میکنی؟ چرا مدام آن طرف غش میکنی؟ «فَأَنَّى یُؤْفَکُونَ» چطوری میشود که اینها در این قضایا اینقدر راحت از مسیر، منحرف میشوند بیرون میروند؟ در مسیر هستی، بین آنهایی که در مسیر هستند، بعد از جاده بیرون میزنید؟ از دم در بهشت برمیگردید، جهنم میروید؟ از جبهه حق به جبهه باطل میروی؟ درگیر میشوی، با این طرف میجنگی. میدانید اینهایی که در همین رسانههای بیگانه هستند... یکی از دوستان اطلاع داشت میگفت: نگاه کن! حدود 15- 16 نفر هستند که میآیند صحبت میکنند، اینطرفی بودند، رفتند آنطرف. یعنی یا مثلاً خودش طلبه و آخوند است که عمامهاش را کنار گذاشته است. یا سابقه جزو مسئولین بوده است رفته آن طرف. الان همین اینترنشنال که در شلوغیها نقش داشت. میدانید چه کسی رئیس آن است؟ کسی که زمان آقای خاتمی معاون وزیر ارشاد ما بوده است. این کسی که الان سردبیر این جنایتها است، این جزو مسئولین ارشاد اسلامی در جمهوری اسلامی بودند! بقیه آنها هم همهشان را با اسم گفت که این سه- چهار نفر اصلاً معمم بودند! آخوند بودند. الان میروند آنجا این حرفها را میزنند. این و این و این پدرهایشان روحانی بودند، این وزیر بوده است. این نماینده بوده است. تقریباً همه از اینهایی که این طرف بودند، جزو مسئولین هم بودند و حالا آن طرف رفتند. اصلاً ما از اول انقلاب هرچه فتنه داریم از داخل مسئولین بوده است. در مردم نبودند. همه جای دنیا از مردم شلوغی شروع میشود. اینجا برعکس است. یعنی از همان اول بنیصدر، بازرگان، آن نخستوزیر، آن رئیسجمهور، آقای منتظری قائممقام، همینطور مسئولین پشت هم. تا همین الان ما هرچه فتنه و درگیری داشتیم، از داخل حکومت بوده است. میخواهند نظام و انقلاب را سرنگون کنند. آن وقت مردم میآیند، نمیگذارند اینها انقلاب را سرنگون کنند! برعکس همه جای دنیاست، مردم جلوی اینها را میگیرند.
خداوند میفرماید که با اینها گارد بگیرید. گارد خودتان را ببندید. چون دو چهره هستند، نمیشود همیشه با اینها درگیر صریح شد. اما میفرماید: «فَاحْذَرْهُمْ» با اینها کاملاً محتاطانه برخورد کنید. منافق باید مناسب خودش عمل بکنید. اما اینها دشمن هستند. فریب ادبیات و زبانشان را نخورید. مراقب هم باشید. «فَاحْذَرْهُمْ» شیک و قشنگ حرف میزنند که خیلی از شما مؤمنین هم ممکن است بازی اینها را بخورید. میگویند اینها که آدمهای خوبی هستند، مگر کجای حرفشان خراب است؟ این که فلان است، این که فلان است. میپرسد: «فَأَنَّى یُؤْفَکُونَ» اصلاً کجا میروند؟ برای این انحراف چه توجیهی دارند؟ تو خودت بودی، دیدی. ظالم و مظلوم را میشناسی. استدلالهای این طرف را دیدی. بهانههای آن طرف را میبینی. چطوری باز هی آن طرف غش میکنی؟
پس یک ظاهر، کاملاً فریبنده است. ادبیات، فریبنده است. اما در عین حال، مبارزه با اینها پیچیده است. ظاهر فریبنده است. دشمنشناسی است. یک دشمن شخصی ممکن است داشته باشی، این برایت بسیار مهم جلوه کند. ظاهرش به تو میخندد، ولی در واقع نابود میشوی. حسادت! حسادت یعنی رقابت منفی. یعنی تو هر موفقیتی پیدا میکنی، این بیشتر عصبانی میشود، عوض این که خوشحال بشود. یا اصلاً خوشحال هم نشو، ولی چرا ناراحت میشوی؟ چه مشکلی با من داری؟ حالا در فلان جا، شما یک موفقیتی پیدا کردی، من برای چه ناراحت بشوم؟ پیامبر(ص) میفرمایند: یک عده دشمنان شخصی اینگونه هستند. یک عده بالاتر، «مُنافِقٌ یَبْغَضُهُ»، کسانی هستند که اصلاً تظاهر میکنند در این طرف هستند، ولی نیستند و دلشان به شما پر از بغض و کینه است.
یک وقت با یکی از این تیپها که مشهور هم بود و همه میشناسید، گفتم: شما چجوری هستید که وقتی میروی خارج با این مقامات آمریکایی، اروپایی جلسه میگذاری، یک جوری میخندی که آدم میگوید: بابا، دارد چه حالی میکند؟ یعنی دهنش را اینقدر باز میکرد، اسب آبی نمیتواند دهنش را اینقدر باز کند! اینطوری میخندد. یعنی با مثلاً مقامات درجه یک انگلیس، فرانسه، آمریکا جلسات دارد، یک جوری چیز میشود، کاملاً معلوم میشود دلش اصلاً اینطرفی است. بعد اینجا مثلاً میآید دو نفر- سه نفر از نیروهای خودی انقلاب، دوتا انتقاد میکنند. معمولی. با یک کینه اینجوری نگاه میکند. کثافت! خب، برای چه تو با آنها دهانت اینقدر باز میشود برای خنده، این طرف یک پوزخند هم حاضر نیستی بزنی، تحمل نمیکنی؟ کینه این طرف را داری. کینه دارد این طرف. با این که جزو این طرف است، جزو مسئولین این طرف است. میفرماید: «کینه شما را در دل دارند.» فکر میکنید شیطان دوست شماست. فکر میکنید این چیزهایی که گفتند حرام است، میخواهند شما را اذیت کنند! طرف گفت آقا کلاً چه چیزهایی حرام است؟ حرامها چقدر هستند؟ گفت: ببین، از هرچه که خوشت میآید، گفتند حرام است! کلاً از هرچه خوشت بیاید حرام است! نه. پیامبر میفرمایند که: ازدواج نکن، روابط نامشروع داشته باش. راست بگو، دروغ نگو. «امانتدار باش، خیانت نکن. اینها برای این است که آن به نفع توست، این به ضرر توست. چون به ضرر توست، حرام کردهاند. این گناه تو را نابود میکند. پیامبر میفرمایند: این گناهان شما که خداوند را نابود یا ضعیف نمیکند. خدا را بیچاره نمیکند، شما را بیچاره میکند.
آقا، خدا به نماز ما چه احتیاجی دارد؟ خدا هیچ احتیاجی ندارد. تو احتیاج داری به این نماز. خدا احتیاج ندارد. یکی هم فرمودند: پس شیطان «یُضِلُّ» شیطان؛ یعنی دشمن دیگری که شما نمیفهمید دشمنتان است. یادتان میرود. فکر میکنید این وسوسهها، این چشماندازهای توهمی، سرابهایی که به شما نشان میدهد، میگوید: این کار را بکن، بعد اینجوری میشود، بعد آنجوری میشود! شما باور میکنید. اولاً دروغ میگوید. اینها آب نیست. سراب است. تهش چیزی نیست. در اصل آن مشکل دارند. تظاهر میکنند. گاهی خودشان هم نمیدانند. طرف هم خیانت میکند، هم زیارت امام رضا(ع) حرم میآید.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی